چكيده از جمله امور مربوط به قيامت كه انبياء الهی از آن خبر داده اند،مسئله معاد و رستاخير می باشد.بنابه فرمايش ائمه معصومين(ع)قيامت روزی است كه خداوند همه انسانهای گذشته و آينده را برای رسيدگی دقيق حساب و رسيدن به پاداش اعمال،گرد هم می آورد. موضوع این تحقيق نيز در همين زمينه بوده،كه تحت عنوان»فرهنگ اصطلاحات معاد از ديدگاه قرآن و حديث«فراهم آمده است و نگارنده كوشيده تا اين موضوع را در پرتو آيات قرآنی با استفاده از كتب لغوی و حديثی و تفسيری معتبر در حدّ توان و امكان مورد پژوهش قرار دهد.در اين تحقيق سعی شده در هر فصل چندين لغت با مفهوم معاد مورد بررسی قرار گيرد.شيوه نگارنده بدين صورت بوده كه ابتدا در هر فصل كلمه با حرفِ مورد نظر و مشتقات و معانی آن در قرآن و سپس در غیر آن مورد پژوهش قرار گرفته است.
مقدمه شكر خدايی را كه شكرش را بدون كمترين نياز به سپاس سپاسگزاران،طريق إقرار به مقام ذات خداوندی و پناه نيازمندان و پروردگاری و سبب مزيد رحمتش و راه رسيدن به فضلش قرار داده است. شهادت می دهم كه معبودی جز خدا نيست،يگانه و بی شريك است،شهادتی كه از اخلاص درون برآيد،و زبان به تعبير از صدق نهان در آن به گفتار آيد،خالق و آفريدگار و صورتگر است،نامهای نيك دارد،چيزی همانندش نيست كه(چيز)به خواست او پديد آمده و مخلوق را با خالق شباهتی نيست. با توجه به اينكه معاد يكی از اعتقادات ما می باشد و از مسائلی است كه هر عقل سالمی آن را تأييد می كند زيرا زندگی انسان در اين جهان به پايان نمی رسد و بسياری از كارهای نيك و بد او در هر حالی كه هنوز أجر و عذاب آن را نچشيده،از دنيا می رود بنابراين به حكم عقل واجب است سرای ديگری وجود داشته باشد كه در آن سرای انسانها پاداش نيكيها و جزای بديهای خود را ببيند لذا بسيار علاقمند بودم كه در اين مورد در فرصت مناسبی پژوهشی انجام بدهم،بنابراين موضوع(فرهنگ اصطلاحات معاد از ديدگاه قرآن و حديث)را انتخاب كردم و به شرح و توضیح آن به عنوان موضوع تحقیق پرداختم. آنچه در مقاله ملاحظه می فرمایید بخشی از این تحقیق مفصل است. أبد� أبد:أبَدَ يَأبُد أُبوداً و جمع آن آباد و أُبود به معنی هميشه و پيوسته می باشد.1 راغب در«مفردات»می گويد: أبد زمان مستمری است كه قطع نمی شود و در ماده«أمد»گويد:«أبد»زمان غيرمحدود است.2 در«اقرب الموارد»آمده: «أبد»ظرف زمان است و برای تأكيد مستقبل می آيد نه برای دوام و استمرار آن،چنانكه«قطّ»و«البتّه»برای تأكيد زمان ماضی است.بنابراين سخن، كلمه «أبد» هميشه معنای ماقبل خود را تأكيد می كند،به عبارت ديگر تأكيد است نه تأسيس.3 تدبّر در آيات قرآن مجيد خلاف اين مطلب را می رساند و ثابت می كند كه«أبد»برای تأكيد نيست آياتی4هست كه بوسيله«أبد»از آنها دوام و هميشگی فهميده می شود.5 كلمه مذكور در معانی مختلفی نيز بكار رفته است.6 خداوند متعال می فرمايد:سند خلهم جنات تجری من تحتهاالانهار خالدين فيها أبدا (نساء،4/122)؛درآريمشان باغهايی كه جاری است در آنها جويها جاودانان در آن هميشه. لفظ«أبد»در و 28 آيه و در 15 سوره از قرآن بكار رفته است.7 حضرت علی(ع)در«نهج البلاغه»می فرمايد: أنت الأبد فلا أَمَد لك؛8 تو همیشه هستی و انتهایی برای تو نیست. أثر� أثر:أثَرَ يَأثُرِ أثراً و أثارة و جمع آن آثار به معنی نشانه می باشد.9 در«قاموس قرآن»آمده است. «أثر»به معنی باقيمانده شئ می باشد.10 كلمه مذكور در معانی مختلفی نيز بكار رفته است.11 خداوند متعال می فرمايد: إنا نحن نحی الموتی و نكتب ماقدموا و أثارهم (یس،36/12)؛همانا ما زنده كنيم مردگان را و نويسيم آنچه پيش فرستادند و آثار ايشان را. لفظ«أثر»با ساير مشتقاتش در و 21 آيه و در 19 سوره از قرآن بكار رفته است.12 در آيه مورد بحث مراد،اعمال و كارها و سنّتهايی است كه از انسانها باقی می ماند. علامه طباطبايی در ذيل تفسير آيه مذكور می فرمايد: مراد از«آثارهم»باقياتی است كه برای بعد از مردن خود بجای گذاشتند كه يا سنت خيری است كه مردم بعد از او به آن سنت عمل كنند و يا سنت شرّی است كه باب كرده و مردم بعد از او هم به آن سنت عمل كنند.13 فخر رازی در تفسير خود می فرمايد: مراد از«آثار»اعمالی است كه مترتّب و متفرّع بر آن نيّات می شود.14 پيامبر اكرم(ص)فرمودند: هر كس سنّت نيكی را پايه گذاری كند،مادامی كه در دنيا مردمی به آن سنّت عمل می كنند،ثواب آن اعمال را به حساب اين شخص هم می گذارند،بدون اينكه از اجر عامل آن كم بگذارند،و هر كس سنّت زشتی در بين مردم باب كند،مادامی كه در دنيا مردمی به اين سنّت عمل می كنند و گناه آن عملها را به حساب او نيز می گذارند،بدون اينكه از گناه عامل آن كم بگذارند.15 حضرت علی(ع)در«نهج البلاغه»می فرمايد: وأحب العباد إلی اللّه المتأسی بنبيه،والمقتص لأثره ؛16و محبوب ترين بندگان نزد خدا كسی است كه پيرو پيغمبر(ص)خود بوده و به دنبال نشانه او برود. إثم� إثم:أثَمِ يَأثَم إثماً و أَثَماً و أثاماً و مأثماً و جمع آن آثام به معنی گناه می باشد.17 راغب در«مفردات»می گويد: آن نام كارهايی است كه از ثواب باز می دارد.18 كلمه مذكور در معانی ديگری نيز بكار رفته است.19 خداوند متعال می فرمايد:لايسمعون فيها لغواً و لاتأثيمأ(واقعه،56/25)؛نشنوند در آن بيهوده و نه گناه بستن را. لفظ«إثم»با ساير مشتقاتش در48 آيه و در 30 سوره از قرآن بكار رفته است.20 علامه طباطبايی در تفسير آيه مذكور می فرمايد: كلمه«تأثيم»آن است كه نسبت إثم(گناه)به كسی بدهی.21 در تفسير«المنار»آمده است: «إثم»هر آن چيزی است كه در آن ضرر و زيان باشد.در اين صورت به گناه و خمر و…از آن جهت«إثم»گفته شده كه ضرر هستند و از خير باز می دارند.22 حضرت علی(ع)در«نهج البلاغه»می فرمايد: و علی كل داخل فی باطل إثمان:إثم العمل به،إثم الرضابه23؛بر هر كننده كار باطل و نادرست دو گناه است:گناه به جا آوردن آن،و گناه رضا و خوشنودی به آن. أجر� أجر:أجَرَ يَأجِر أجراً و إجارةً و جمع آن أُجور و آجار و به معنی ثواب و پاداش می باشد.24 راغب در«مفردات»می گويد: كلمه«أجر»در مزدِ عمل خوب گفته می شود برخلاف جزاء كه در عمل خوب و بد هر دو استعمال می شود.25 در تفسير بيضاوی و كشّاف آمده است: آن به معنای جزای اعمال نيك و بد می باشد.26 كلمه مذكور در معنی مختلفی نيز بكار رفته است.27 خداوند متعال می فرمايد: إن أجری الّا علی اللّه(یونس،10/72)؛نیست پاداشم مگر بر خدا. لفظ مذكور با ديگر مشتقاتش در116 آيه و در 66 سوره از قرآن بكار رفته است.28 و نيز در قرآن به ثواب دنيا و آخرت هر دو اطلاق شده است.29 شيخ طبرسی در«مجمع البيان»می فرمايد: به جزای اعمالتان می رسيد خير باشد خير،شرّ باشد شرّ.30 أجل� أجل:أَجِل يَأجَلُ أَجْلاً و جمع آن آجال و ضد آن عاجل و به معنی آخر مدت می باشد.31 راغب در«مفردات»می گويد: «أجل»مدتی است كه برای چيزی معين شود و أجل انسان مدت حيات اوست.32 در«قاموس المحيط»آمده است: أجل دارای دو معنی است،مدت معين و آخر مدت،و شايد استعمال آن در آخرمدت بطور مجاز باشد و می توان گفت كه معنای اصلی آن تمام مدّت است.33 كلمه مذكور در معانی ديگری نيز بكار رفته است.34 خداوند متعال می فرمايد: من كان يرجوا لقاءالله فان أجل الله لات (عنكبوت،29/59)؛كسی كه اميد دارد ملاقات خدا را همانا سرآمد خدا است آينده. لفظ«أجل»با ساير مشتقاتش در 54 آيه و در 38 سوره از قرآن بكار رفته است.35 علامه طباطبايی در«الميزان»می فرمايد: مراد از«أجل»آخر مدت می باشد.36ولی به نظر می آيد كه مراد از أجل اللّه روز قيامت باشد.37 حضرت علی(ع)در اين رابطه می فرمايد: كفی بالأجل حارسا38؛برای نگهداری أجل،بس است. أرض� أرض:أَرَضَ يِرِضُ أرضاً و جمع آن أرضون به معنی زمين می باشد.39 در«نثر طوبی»آمده است: مراد از«ارض»مطلق زمين است خرد يا بزرگ.40 خداوند متعال می فرمايد: و ما تدری نفس بأی أرض تموت ؛(لقمان،31/34) و نداند كسی به كدام زمین بمیرد. لفظ مذكور در 461 آيه و در 148 سوره از قرآن بكار رفته است.41و در قرآن هميشه به لفظ مفرد و در روايت بصورت جمع استعمال شده است.42 خداوند متعال زمين را مهد انسان قرار داده است كه روی آن به سير و سياحت می پردازد و با اينكه همواره به دور خود می چرخد،انسان در سير آن آرميده و غافل از اينكه خود زمين دوربينی مخفی برای ثبت كارهای وی می باشد. همين زمين يكی از گواهانی است كه در روز قيامت در دادگاه عدل الهی گواه اعمال خلق خواهد بود و همين زمين حافظ اسرار و اعمال آدمی است كه در روز قيامت اسرار خويش را بيرون می دهد. علامه طباطبايی در«الميزان»می فرمايد: معلوم می شود زمين هم برای خود شعوری دارد و هر عملی كه در آن واقع می شود،می فهمد و خير و شرّ را تشخيص می دهد و آن را برای روز اداء شهادت تحمّل می كنند،تا روزی كه به او اذن داده شود،يعنی روز قيامت شهادت خود را ادا كرده و اخبار حوادث واقعه در آن را خبر بدهد.43 پيامبر اكرم(ص)می فرمايد: مواظب وضويتان باشيد،و بهترين اعمال شما نماز است،و از زمين برحذر باشيد زيرا آن همواره،ملازم شماست و كسی نيست كه عمل خير يا شرّی روی آن انجام دهد مگر اينكه زمين خبرگذار آن عمل است.44 حضرت علی(ع)در«نهج البلاغه »می فرمايد: و منهم الثّابته فی الارضين السّفلی أقدامهم؛45و عده ای از آنان قسم چهارم فرشتگان قدمهايشان در طبقات زيرزمين ثابت است. أزف أزف:أزِف يَأزَفُ أزَفاً و أُزوُفاً به معنی نزديك شدن وقت می باشد.46 خداوند متعال می فرمايد: أزفت الأزفة(نجم،53/57)؛نزدیك گشت نزدیك شونده. لفظ مذكور در معانی مختلفی نيز بكار رفته است.47 لفظ«أزف»در3 آيه و در 2 سوره از قرآن بكار رفته است.48 علامه طباطبايی در ذيل آيه مذكور می فرمايد: «يوم الازفه»يكی از اسامی قيامت می باشد.49و كلمه«ازف»منظور روز قيامت است.50 حضرت علی(ع)در«نهج البلاغه»در اين رابطه در خطبه غرّاء می فرمايد: أزف النّشور؛51 برانگیختن مردم نزدیك شد. حرف باء� دومين حرف از الفبای فارسی و عربی و حروف أبجد،و در حساب أبجد آن را به جای دو می گيرند. در زبان عربی يكی از حروف جارّه است و در چهارده معنی بكار می رود.52 برزخ� برزخ:جمع آن را برازخ و اصل آن از برزه به معنی واسطه و حايل ميان دو چيز.53 در قاموس قرآن آمده: عالم مرگ را برزخ گويند چون ميان زندگی دنيا و آخرت واسطه است54و نيز گفته شده:برزخ عالمی را گويند كه روح تا قيامت در آنجاست.55 همچنين در معانی مختلفی بكار رفته است.56 خداوند متعال می فرمايد: و من ورائهم برزخ إلی يوم يبعثون (مؤمنون،23/100)؛و از پشت سر آنان است برزخی تا روزی كه برانگيخته شوند. لفظ«برزخ»در3 آيه و 3 سوره از قرآن بكار رفته است.57 علامه طباطبايی در تفسير آيه مذكور می فرمايد: كلمه«برزخ»به معنی حائل در ميان دو چيز است.و مراد از«برزخ»عالم قبر است كه عالم مثال باشد و مردم در آن عالم كه بعد از مرگ است زندگی می كنند تا قيامت برسد.58 در تفسير قمی در ذيل جمله«و من ورائهم…يبعثون» فرموده: برزخ به معنای امری بين دو امر و حدّ وسط آن دو است و در آيه به معنای ثواب و عقاب بين دنيا و آخرت است. امام صادق(ع)فرمود: به خدا سوگند من بر شما نمی ترسم مگر از برزخ؛چون وقتی كار دست ما بيفتد،ما به شما اولی خواهيم بود.59 حضرت علی(ع)می فرمايد: فكأنما الطلعوا غيوب أهل البرزخ فی طول الاقامة فيه.60 بسّ� بسَّ:بَسَّ يَبُسُّ بَسًّا به معنی كوبيده شدن،و نرم شدن در اثر كوبيدن می باشد.61 در معانی مختلفی هم بكار رفته است.62 خداوند متعال می فرمايد: و بست الجبال بسّا(واقعه،56/5)؛ورانده شوند كوهها راندنی. لفظ مذكور در2 آيه و 1 سوره از قرآن بكار رفته است.63 علامه طباطبايی در تفسير آيه مذكور می فرمايد: كلمه«بسّ»(با تشديد سين)،به معنای خُرد كردن است،يعنی جسمی را كه دارای حجمی بوده آنقدر بكوبی تا مانند آرد به صورت ذراتی درآيد.64 بعث� بعث:بَعَثَ يَبْعَثُ بَعْثاً و جمع آن بُعُثْ و بُعُوث به معنی برانگيختن می باشد.65 در قاموس قرآن آمده است: معنای مشهور آن در استعمال قرآن مجيد،بعثت انبياء و روز معاد است.66 كلمه«بعث»در معانی مختلفی هم بكار رفته است.67 خداوند متعال می فرمايد: و أن الله يبعث من فی القبور(حج،22/7)؛و آنكه خدا برانگیزد آنان را كه در گورند. كلمه مذكور در 67 آيه و 59 سوره از قرآن بكار رفته است.68 انّ الله بعث رسولاً ها دياً بكتاب ناطق و امر قائم.69خداوند پيغمبر را كه راهنما بود برانگيخت با كتابی گويا و امری برپا. بعثر� بعثر:بَعْثَرَ بَعْثَرَةً به معنی برانگيختن می باشد.70 راغب در«مفردات»می گويد: بنا به قولی احتمال می دهد كه كلمه«بعثر»مركب از بُعِثَ و أُثير باشد.71 طبرسی در«مجمع البيان»می فرمايد: كلمه«بعثر»به معنی مطلق زير و رو شدن می باشد.72 خداوند متعال می فرمايد: وإذا القبور بعثرت (انفطار،82/4)؛و گاهی كه گورها برانگیخته شود. كلمه«بعثر»در 2 آيه و در 2 سوره بكار رفته است.73 علامه طباطبائی می فرمايد: مصدر«بعثرة»نظير مصدر«بحثرة»به معنای بعث و نشر است،يعنی برانگيخته شدن و منتشر گشتن.74 پيامبر(ص)در ضمن حديثی به«قيس بن عاصم»فرمود: قيس ناگزير بايد همنشين و مصاحبتی با تو در قبر دفن شود در حالی كه او زنده است و تو مرده ای.پس اگر بزرگوار باشد تو را بزرگوار می گرداند و اگر ناكس باشد تو را ناكس می سازد،روز قيامت محشور نمی شود مگر با تو،و تو محشور نمی شوی مگر با او،و از تو سئوال نمی كنند مگر از زشتی و نيكی او،پس مگردان او را مگر صالح و پسنديده،زيرا اگر پسنديده باشد با او أنسی خواهی گرفت و از محبت او بهره مند خواهی شد و اگر فاسد باشد تنها سبب وحشت و نفرت تو خواهد شد و آن مصاحب همان عمل تو می باشد.75 بَغَتَ بغت:بَغَتَ يَبْغَتُ بَغْتاً و جمع آن باغت به معنای ناگهانی می باشد.76 خداوند متعال می فرمايد:هل ينظرون الّا الساعة أ ن تأتیهم بغتة و هم لايشعرون (زخرف،43/66)؛آيا چشم به راهند جز ساعت را كه بيايد شان ناگاه و ايشان ندانند. كلمه مذكور در 13 آيه و در 10 سوره از قرآن بكار رفته است.77و هم درباره ناگهانی بودن قيامت و عذاب دنياست.78 علامه طباطبايی می فرمايد: كلمه«بغته»به معنای ناگهانی است و مراد از اينكه فرمود:«و ايشان نمی فهمند»غفلتشان از قيامت است،به خاطر اينكه سرگرم به امور دنيايند.79 حضرت علی(ع)می فرمايد: و خافوا بغتة الأجل80؛و از مرگ ناگهانی بترسید. حرف تاء� حرف چهارم از الفبای فارسی و حرف سوم از الفبای عربی و بيست و دومين حرف از حروف أبجد،و در حساب جمل به جای چهارصد گيرند.اين حرف در اول كلمه گاهی برای قسم می آيد و نيز برای مخاطب و مؤنث در اول كلمه واقع می شود.81 و نيز ساكنه آن در فارسی،ضمير مخاطب است.در عربی،ساكنه آن علامت تأنيث فعل،و متحركه آن،كه متصل به فعل باشد:مضمومه ضمير متكلم و مفتوحه ضمير مخاطب و مكسوره ضمير مخاطب می باشد.82 تاب� تاب:تابَ يتوبُ تَوْباً و تَوْبَةً و تابَةً و متاباً.83و به معنی رجوع و برگشتن می باشد.84 «اقرب الموارد»قيد معصيت را به آن اضافه كرده و گفته اند:رجوع از معصيت ولی رجوع مطلق صحيح است زيرا اين كلمه درباره خدای تعالی نيز بكار رفته و در رجوع از معصيت معنی ندارد.85 در«نهايه»ابن اثير آمده: توبه خداوند با توبه عبد فرقش آنست كه توبه عبد برگشتن به سوی خداست با ترك معصيت و تصميم عدم ارتكاب آن،و توبه خدا بازگشت به بنده است با رحمت و مغفرت و با موفق كردن به توبه است.86 بايد دانست بازگشت خدای مهربان به سوی بنده از بازگشت بنده بيشتر است لذا صيغه مبالغه«تواب»همه جای قرآن صفت خداوند آمده است ولی درباره بندگان اسم فاعل آمده است.87 امام صادق(ع)می فرمايد: توبه و رجوع از گناه و نافرمانی حقّ بنديست كه بوسيله او مجرمان و گناهكاران نزديك می شوند به رحمت الهی و مشمول لطف و عنايتی ربّانی می شوند و لابد ناچار است آدمی را از مواظبت و مداومت توبه در جميع حالات.88 حضرت موسی بن جعفر(ع)می فرمايد: ليس منّا من لم يحاسب نفسه فی كل يوم…و ان عمل سيّئاً استغفرالله و تاب اليه.89 خداوند متعال می فرمايد: و توبوآ إلی الله جميعا(نور،24/31)؛و بازگردید به سوی خدا همگی. «طبرسی» فرموده: اصل توبه رجوع از عمل گذشته است.90 علامه طباطبايی می فرمايد: الميزان در جاهای متعدد آن را مطلق رجوع فرموده است.91 حضرت علی(ع)می فرمايد: والتوبة من ورائكم؛92توبه در عقب شماست. تَرِفَ� ترف:تَرِف يَتْرَفُ تَرَفا93و به معنی توسّع در نعمت.94 «طبرسی»می گويد: «ترف»يعنی نعمت و ابن عرفه گفته مترف كسی است كه به سر خود گذاشته شده و آنچه بخواهد می كند و از وی جلوگيری نمی شود.95 كلمه مذكور در معانی ديگری نيز بكار رفته است.96 كلمه«ترف»در8 آيه و در 8 سوره از قرآن بكار رفته است97و نيز گفته شده در همه جای قرآن در مقام ذمّ بكار رفته است.98 خداوند متعال می فرمايد: و كذّبوا بلقاء الاخرة و أترفناهم فی الحيوةالدنيا(مؤمنون،23/33)؛و دروغ پنداشتند رسيدن را به آخرت و كامرانيشان داديم در زندگی دنيا. تَعس� تعس:تَعَسَ يَتْعَسُ و تَعِسَ يَتْعَسُ تَعْساً و تَعسَاً به معنی هلاكت می باشد و ضد آن انتعاش می باشد.99 طبرسی در«مجمع البيان»می فرمايد: آن لغزشی است كه صاحبش قدرت برخاستن ندارد.100 كلمه مذكور در معانی مختلفی نيز بكار رفته است.101 خداوند متعال می فرمايد: والذين كفروا فتعسالهم و اضل اعمالهم(محمد،47/8)؛و آنانكه كفر ورزيدند پس وای بر ايشان و گم كرد كارهای آنان را. لفظ مذكور در1 آيه و در 1 سوره از قرآن بكار رفته است.102 علامه طباطبايی می فرمايد: كلمه(تعس)بمعنای سقوط انسان و افتادن با صورت و به همين حال ماندن است،در مقابل انتعاش كه بمعنای سرپا ايستادن،و بدين وجه نيافتادن است،پس معنای(لتسالهم)اين است كه كفار بيفتند،اين قسم افتادن،و اين جمله و جمله بعدش نفرين بر كفار است.103 � حرف ثاء� حرف پنجم از الفبای فارسی و حرف چهارم از الفبای عربی و بيست و سومين حرف از حروف أبجد و در حساب أبجد به جای پانصد گيرند. و گفته شده:معنای بخصوصی ندارد و جزء كلمه واقع می شود.104 ثبر� ثبر:ثَبَر يَثْبُرُ ثُبُوراً به معنی هلاكت می باشد.105 راغب در مفردات گويد: آن به معنی هلاك و فساد است.106 و نيز در معانی مختلفی بكار رفته است.107 خداوند متعال می فرمايد: فسوف يدعوا ثبورا(انشقاق،84/11)؛پس زود است بخواند مرگ را. لفظ مذكور با ساير مشتقاتش در 5 بار و 5 آيه و در 3 سوره از قرآن بكار رفته است.108 علامه طباطبايی می فرمايد: كلمه«ثبور»مانند كلمه«ويل»به معنای هلاكت است،و دعای ثبور خواندشان به اين معنا است كه می گويند: «واثبورا»مثل اينكه می گوييم:«واويلا».109 حضرت علی(ع)می فرمايد: و حصدوا الثبور.110 ثجّ� ثج:ثجّ يَثُجُّ ثُجوُجأ به معنی جاری شدن می باشد.111 در اقرب الموارد آمده است: «ثجّاج»آنچه كه به شدت جاری می شود.112 خداوند متعال می فرمايد: و أنزلنا من المعصرات ماء ثجّاجاً(نبأ،78/14)؛و فرستادیم از فشرده ها آبی ریزان. لفظ مذكور فقط در1آيه ودر 1 سوره از قرآن بكار رفته است.113 علامه طباطبايی می فرمايد: كلمه«ثجاج»به معنای ابری است كه بسيار آب بريزد.114 طبرسی ضمن حديثی می فرمايد: «افضل الحج العج والثجّ».115 فعل ثج لازم و متعددی هر دو آمده است. ثری� ثری:ثَرِی يَثْرَی ثَری و جمع آن أثْراء به معنی خاك می باشد.116 طبرسی در«مجمع البيان»می فرمايد: آن به معنی خاك مرطوب است.117 خداوند متعال می فرمايد: و مابينهما و ما تحت الثّری(طه،20/6)؛و آنچه میان آنها و آنچه زیر خاك است. لفظ مذكور فقط در 1 بار و 1 آيه و در 1 سوره از قرآن بكار رفته است.118 از نهج البلاغه روشن می شود كه معنی آن مطلق خاك آمده است چنانكه حضرت علی(ع)می فرمايد: و يطول فی الثری حلولها119؛و بودن در زیر خاك به طول می انجامد. ثِقَلْ� ثقل:ثَقُلَ يَثْقُلُ ثِقَلاً و ثَقالَةً و جمع آن ثُقَلا و ثِقال و ثُقْل به معنی سنگينی و ضد آن سبك می باشد.120 راغب می گويد: اصل آن در اجسام است و در معانی نيز می آيد همچنين صفت روز قيامت بوده و نيز صفت قول نيز آمده است و نيز گفته مثقال،چيزی است كه با آن وزن می كنند(سنگ).121 كلمه«ثقل»(به ضم و فتح اول)به معنی ثقيل است و جمع آن ثقال می باشد.122و جمع ثِقل(به كسر اول)اثقال می باشد يعنی چيزی است كه حملش سنگين می باشد.123 «مثقال»نام هر سنگ است.و مثقال الشئ وزن آن است.124 خداوند متعال می فرمايد: ثقلت فی السموات و الارض لاتأتيكم الا بغتة(اعراف،7/187)؛سنگين است و در آسمانها و زمين بيايدتان مگر ناگهان. لفظ «ثقل» با ديگر مشتقاتش در 28 آيه و در 24 سوره از قرآن بكار رفته است.125 مرحوم علامه طباطبايی در تفسير آيه مذكور می فرمايد: مراد آنست كه دانستن آن سنگين است و آن بعينه سنگينی وجود قيامت است يا مراد سنگينی وضع آن بر اهل آسمانها و زمين است زيرا در آن شدائد و عقبات و غيره هست.126يا اينكه وقوع آن بر مردم سنگين است چون توأم با از بين رفتن نظام كنونی است و بالاخره ثبوت آن و علم به آن و صفات آن،همه سنگين است. در تفسير المنار آمده: وقوع آن سنگين و امر آن در آسمانها و زمين بر اهل آن دو بزرگ است.از قتاده نقل شده كه به علم آن بر اهل آسمانها و زمين سنگين است.127 حضرت علی(ع)می فرمايد: وثقلت فی الارض وطأته128؛و كاهش در زمین سنگین می باشد. ثاب� ثاب:ثابَ يَثوُبُ ثَوْباً به معنی پاداش می باشد.129 در اقرب الموارد آمده است: رجوع شی به محل خود می باشد.130 راغب در مفردات می گويد: «ثوب»در اصل رجوع شی ء است به حالت اوّل و يا به حالتی كه ابتدا برای آن در نظر گرفته شده است.131 در معانی مختلف آمده است.132 علامه شعرانی می گويد: «ثواب»در لغت جزا است بر عمل نيك يا بد،و در اصطلاح جزای نيك است و«مثوبة»هم ثواب می باشد.133 خداوند متعال می فرمايد: هل ثوّب الكفار ما كانوا يفعلون(مطففین،83/36)؛آیا پاداش داده شدند كفار آنچه را انجام می دادند. لفظ مذكور با ساير مشتقاتش در 28 آيه و در 21 سوره از قرآن بكار رفته است.134 طبرسی در«مجمع البيان»گويد: «مثابه»را اسم مكان گفته يعنی محلی كه مردم به آن رجوع می كنند می روند و برمی گردند.135 ولی راغب از بعضی نقل می كند كه محل كسب ثواب می باشد.136 علامه طباطبايی در تفسير آيه مذكور می فرمايد: «ثواب»در اصل به معنای مطلق جزا بوده،چه كيفر و چه پاداش،ولی بعدها استعمالش در خصوص پاداش غلبه يافته است.137 حضرت علی(ع)می فرمايد: فكفی بالجنة ثواباً و نوالاً؛پس بهشت به جهت ثواب و بخشش كافی است. نویسنده : مينا وحدانی بنام