آشنایی با صوفی گری چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط یه محقق   

تصوف به عنوان يکي از انحرافات جدي در امت اسلام، دوران پر فراز و نشيبي را طي نموده است.اهل بيت (عليهم السلام) به عنوان رهبران الهي از همان ابتداي تشکيل اين جريان ,به مخالفت با آن پرداختند.
اين انحراف، از بين اهل سنّت آغاز گرديد و تقريبا تا دوران صفويه در بين شيعيان جايگاهي نداشت. اکثر قريب به اتفاق بزرگان صوفيه از اهل سنت بوده اند. 

تصوف با زهد ورزي هاي دروغين « حسن بصري » و « سفيان صوري » در عصر بني اميّه آغاز گرديد تا اينکه در دوران امام صادق (عليه السلام) رسما به عنوان يک مسلک و مذهب توسط « ابو هاشم کوفي » اعلام موجوديّت کرد.
متاسفانه افراط و تفريط در بررسي اين جريان، هميشه مشکل ساز بوده است.عدّه اي آن را به عنوان يک جريان عرفاني به صورت مطلق با تمام عقايد آن پذيرفته اند و سعي در توجيه انحرافات آن نموده اند و عدّه اي ديگر نيز با هدف مقابله و مبارزه با صوفيگري با عرفا و عرفان حقيقي نيز اعلام جنگ نموده اند؛ در حالي که عرفان مورد نظر شيعه، همان عرفان فقاهتي است که بزرگاني همچون : « مرحوم سيد علي قاضي » ، « علامه طباطبائي » و « حضرت امام خميني ره » در دوران اخير، از چهره هاي شاخص آن بوده اند.

واژه صوفي يعني چه؟

براي کلمه « صوفي » معاني بسياري در نظر گرفته اند که در اينجا به بيان سه قول مشهور مي پردازيم:

ديدگاه اول : (قول ابوريحان بيروني و تابعين))

آنها قائلند کلمه « صوفي » از soph که کلمه يوناني است ، گرفته شده و به معناي حکمت و دانش است. کلمه « فيلسوف » از Fila به معناي علاقمند و Sophia  به معناي دانش اخذ شده است. پس فيلسوف يعني علاقمند دانش.
اين نظر مردود است؛ به جهت اينکه علماي علم حروف، سين يوناني (سيکما) را همه جا به معناي سين ترجمه کرده اند و علي القاعده « سوفي » بايد تر جمه مي شد نه « صوفي »

ديدگاه دوم : (قول متصوّفه است)

که گفته اند کلمه « صوفي » مشتقّ از صفّه است. اين عدّه سعي دارند آن را به اصحاب صفّه که فقراي مهاجرين از ياران پيامبر بوده اند و به دليل فقر و نداري روي سکوي مسجد زندگي مي کردند، برسانند.

اين نظر مردود است؛ چرا که ماجراي اصحاب صفّه ، يک واقعيت تلخ اقتصادي است که پيامبر اکرم (ص) به مرور زمان با تدابير مختلفي آنان را از فقر و نداري نجات داده و اين ماجرا خاتمه يافت.در عين حال، صوفيه براي اثبات اين نظر هيچ سندي ارائه نداده اند. در ضمن، اگر از صفّه مشتق شده بود، بايد « صُفّي » مي شد نه صوفي.

ديدگاه سوم : (از اهميت ويژه اي برخوردار است ؛ زيرا روايات ائمه عليهم السلام مؤيّد آن است)

بر اساس اين نظريه ، واژه صوفي از « صوف » به معناي « پشم » گرفته شده است. چون صوفيان اوليّه لباسهاي پشمينه مي پو شيدند.
دکتر عبد الحسين زرّين کوب ، از مدافعان تصوّف در کتابش مي نويسد :
در ميان ريشه شناسي هايي که براي کلمه صوفي پيشنهاد شده است ، محتمل ترينشان بي شک آن است که صوفي را از صوف به معناي پشم ، مشتق مي داند
صوفيان به عنوان نشانه از فقر ديني خود، جامه هاي پشمي خشني به تن مي کردند.
(کتاب تصوف ايراني در منظر تاريخي آن/نويسند? کتاب: زرين کوب/ص 38)

پيشينه تصوف
زمينه پيدايش تصوف
معمولا بسياري از صوفيان و مدافعان آنها سعي مي کنند زمينه پيدايش تصوف را زهد اسلامي و نياز امّت معرّفي کنند. در همين زمينه، به دو نظريه اشاره مي شود:

نظريه اوّل : قول مرحوم جلال الدّين همايي
عامل پيدايش تصوف همان زهد و پرهيزگاري است.
(تصوف در اسلام/ص60)

نظريه دوم : قول دکتر کاظم يوسف پور
در جهان اسلام، خاستگاه اصلي تصوّف را بايد در اعتراض گروهي از مؤمنان دلسوخته جستجو کرد که پس از دوران طلايي اسلام شاهد گرايش مسلمين به مادّي گري و دنيا طلبي بودند.
(نقد صوفي/ص26)

طبق اين دو نظريه خاستگاه اصلي تصوف، اعتراض گروهي مؤمن دلسوخته در برابر گرايش مسلمين به مادّي گري بوده است.

طرح سؤال :

الف : اگر بروز اين تفکّر به سبب اعتراض مسلمانان دلسوخته بود، چرا اهل بيت (عليهم السلام) که دلسوخته ترين انسانها بودند آن را همراهي نکردند؟ وچرا اهل بيت (عليهم السلام)، سردمداران اين جريان را طرد نمودند؟

ب : اين مؤمنان دلسوخته چه کساني بودند؟ حسن بصري، سفيان ثوري يا ابو هاشم کوفي؟ بديهي است که اينان در زمان خود اهل بيت (عليهم السلام) زندگي مي کردند و اهل بيت (عليهم السلام)س با اينها به شدّت مخالف بودند.
و اگر قرا بود از اين جريان، زهد اسلامي شکل گيرد، چرا از کميل و عمّار خبري نيست؟ در ضمن، تاريخ شهادت مي دهد که امثال ابو هاشم کوفي از سرمايه داران زمان خود بوده اند.


نظريه صحيح درباره زمينه پيدايش تصوف و صوفيگري :

اين جريان را مي توان سقيفه بني ساعده دوّم ناميد؛ چرا که با تشکيل سقيفه بني ساعده توانستند ولايت و زعامت را از اهل بيت (عليهم السلام) بگيرند؛ ولي در مقابل معنويّت ائمه (عليهم السلام) ماندند و نتوانستند کاري کنند. از اين رو ، بهترين کار، ساخت جريان و شخصيتهايي بود که بتوان آنها را جايگزين اهل بيت (عليهم السلام) کرد و ولايتي را تعريف کرد که در عين تبعيّت مردم از آن، با حکومت هاي وقت کاري نداشته باشد؛ يعني اسلام منهاي سياست.
البته به دليل آشنايي مسلمانان با ساير اديان و فرقه هاي وقت و به دليل گسترش قلمرو حکومت اسلامي، نقش ساير آيين ها را در تأسيس اين مسلک نمي توان ناديده گرفت.
« آسين پالاسيوس » از شرق شناسان و عرفان شناسان يوناني، منشأ تصوف را زهد و عرفان مسيحي و فلسفه نو افلاطوني اسکندريه مي داند.
(عقل و وحي در اسلام/ص111)

اوّلين صوفي
عثمان بن شريک کوفي مشهور به ابو هاشم کوفي است که بعدها ابو هاشم صوفي هم لقب گرفت. وي در قرن دوم مي زسيت.
امام صادق (عليه السلام) در مورد او فرمودند :
« إنّه کان فاسد العقيدة جدا و هو الّذي ابتدع مذهبا يقال له التصوّف و جعله مفرّا لعقيدته الخبيثه »
(حديقه الشيعه/ص564؛اثني عشريه/ص33)

(همانا او (ابو هاشم) انساني است که جدا عقيده فاسدي دارد و اوست که از روي بدعت مذهبي را بنا نهاد که تصوف ناميده شد و آن را محل فراري براي عقيده فاسد خود قرار داد.»
کيوان قزويني که 32 سال نزد موسس فرقه گناباديه (سلطان محمد گنابادي) خدمت کرد تا به منصور عليشاه علي ملقّب شد و بعد ها هم توبه کرد،مي گويد :
اولين کسي که زير بار اين ننگ و بدعت رفت، ابو هاشم کوفي بود که رنج ها به خود داد تا عرّاده صوفي به راه افتاد.
(استوارنامه/ص22)

منشأ آداب و رسوم تصوف چيست؟
تصوف در حقيقت، مخلوطي از تفکّرات فرقه ها و اديان مختلف اعمّ از « بودايي » ، « ميترايي » ، « زردشتي » ، « مانوي » ، « تائو » ، مسيحي » ، « برهمايي » يهود و اسلام است.
مسائلي همچون : فقر ، خرقه پوشي و رياضت هاي طولاني ،از آداب هندو هاست.(ماللهند/ج1/ص25)
« تشرّف » را از آئين ميترا گرفتند. ( آئين ميترا همان مهر پرستي ايران باستان است.ميترا يعني خورشيد)
(آئين ميترا/ص27)
« غسل اسلام » گنابادي ها ، از غسل تعميد مسيحي ها اخذ شده است)
« پَرسه و گدايي صوفي مبتدي » از آئين برهمايي گرفته شده است.(ماللهند/ج2/ص453) (مخصوص فرقه خاکساريه)
عين قول عقيده صوفي ها در مورد ذکر ، در آئين زردشت آمده که بايد پيکر پير را بدل گيرند و چنان داند که حاضر و ناظر است و از فکر پير غايب نگردد.
(رياض السياحه/ص181)
چنانکه ملّا علي گنابادي، فرزند ملا سلطان مشهور به نور عليشاه ثاني مي گويد : مقلّد ناچار است که در وقت عبادت ، مرشد را در نظر آورد.
(صالحيه/ص334)
کيوان قزويني صاحب استوار نامه مي گويد : صحّت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجازه « قطب » والّا باطل است و قبول خدا نيست ، هرجند با خلوص نيت باشد؛ زيرا معناي خالص بودن نيّت « خلوص للقطب » است و کسي راه خلوص لله ندارد مگر از راه قطب. ولايت ، يعني بيعت با ولي امر که به واسطه آن ، صورت قطب وارد قلب شود. (استوارنامه/ص123)
« عُشريه » نيز که در فرقه نعمت اللهي گنابادي جريان دارد و جانشين خمس و زکات است، از آئين مسيحيت و يهود اخذ شده است.
(انجيل متي/باب23/ش23

دوره هاي مختلف تصوف

1) مرحله تأسيس

اين مرحله بعد از جريان سقيفه با مقدمه چيني حسن بصري شروع مي شود و تا زمان ابو هاشم کوفي ادامه دارد. بزرگان اين گروه سفيان ثوري و ابو هاشم کوفي است که مرحله رشد و دست به عصا راه رفتن اين جريان است.

2) جوانه زدن تصوف

از چهره هاي مشهور اين دوره شقيق بلخي (وفات194ق) ، رابعه عَدوِيه (وفات 185ق اولين و بزرگترين زن صوفي در تاريخ تصوف) و حارث محاسبي (وفات190 تا 195ق) مي باشد.

در اين دوره کم کم مباني عارفانه وارد تصوف شد، مانند عشق که توسط رابعه عدويه گسترش يافت.

3) مرحله رشد و رواج تصوف

اين مرحله تقريبا در قرن سوم جريان يافته است. از چهره هاي معروف اين دوره که تصوف را رشد دادند ، (بايزيد يسطامي) ، (جنيد بغدادي) ، (سهل تُستري)(يا شوشتري) ، (منصور حلّاج) و (شبلي) بودند و در اين مرحله مفاهيمي همچون شطحيات و تقديس شيطان وارد تصوف شد که جنجالي ترين دوره تصوف را مي توان همين دوره ناميد.(يعني مرحله درگيري تصوف با تشيع و تسنن)

4) مرحله نظم و کمال

اوائل قرن چهارم را بايد شروع مرحله چهارم تصوف دانست. (کِل آبادي و سرّاج طوسي) از مشاهير اين دوره هستند. تصوف در اين مرحله صورت مکتوب مي آيد و اولين کتابها در اين دوره به رشته تحرير در مي آيد؛ مانند « الرعاية لحقوق الله » که نويسنده اش مجهول است و « اللمع سراج طوسي » که متوفاي 380 ق است.

5) مرحله شرح و تعليم

اين مرحله مربوط به قرن هاي پنجم تا نهم است که از بهترين قرن هاي رشد و شکوفائي براي تصوف محسوب مي شود. در اين دوره سير و سلوک فرقه اي شروع شد و فرقه هاي بسياري شکل گرفت.

از چهره هاي تأثير گذار اين مرحله ، (سيف فرقاني) ، (داود قيصري) ، (عبدالرحمن جامي) ، (لاهيجي) ، (عطّار نيشابوري) ، (محمود شبستري / که از آثارش مي توان « گلشن راد » را ناميد) و (مولوي) را مي توان نام برد.

در اين دوره ، تصوف نظري، مدوّن شد و در حيطه عمل ، گسترش بسيار يافت.

6) ايجاد خانقاه

در قرن چهارم واقعه اي به وقوع پيوست که نقطه عطف براي تصوف بود و آن ايجاد خانقاه است. واژه خانقاه به صورت هاي مختلف خوانده و نوشته مي شود. بيشتر تلفظ ها عبارتند از : خانگاه، خوانقاه، خانه گاه، خانجاه، خانقه، خانگه. اين واژه 33 نوع نوشتاري دارد.

براي « خان » معاني گوناگوني در نظر گرفته اند که عباتند از :

(خان) >> کاروانسرا
(خان) >> معبد و پرستشگاه :   ز يزدان چو شاه آرزو يافت      ز دريا سوي خان آذر شتافت
(خوان) >> سفره : چنان پهن خوان کرم گسترد   که سيمرغ در قاف حسرت خورد
(خان) >>حاکم
« گاه » هم به چند معنا آمده است:
(گاه) >> سرير و تخت پادشاهي
(گاه) >> زمان و هنکام
(گاه) >> جا و مکان

خانقاه را بيشتر به معناي معبد و پرستشگاه و سفره دانسته اند و اولين خانقاه به شهادت خود صوفيه در قرن چهارم هجري قمري توسط اميري مسيحي در رمله شام براي صوفيان ساخته شد.

مي نويسد : اميري ترسا به شکار رفته بود که در راه دوتن از اين طايفه را ديد که فرا هم رسيدند و دست در آغوش يکديگر کردند و بنشستند و آنچه داشتند از خوردني پيش نهادند و به خوردني. آنگاه برفتند. امير ترسا را معامله و همانجا الفت ايشان با يکديگر خوش آمد. يکي از ايشان را طلب کرد و پرسيد:آن کي بود؟ گفت:ندانم گفت:ازکجا بود؟ گفت :ندانم گفت:اورا چه بود؟ گفت هيچ چيز . امير گفت: پس اين چه الفت بود که شما را بايکديگر بود؟ درويش گفت : اين ما را طريقت است. گفت:شما را جايي هست که آنجا فراهم آئيد؟ گفت:ني. گفت:پس من براي شما جايي سازم تا با يکديگر آنجا فراهم آئيد. پس آن خانقاه به رمله بساخت.

(نفحات الانس/ص31) – (طرائق الحقائق/ج1/ص80)

اندک اندک صوفيان هر کجا رفتند ، خانقاهي ساختند و اينگونه مساجد ترک شد و موقوفات براي خانقاه ها معيّن نمودند و آدابي بنا نهادند؛ حتي براي ورود به خانقاه آداب و رسوم خاصّي ساختند و براي هر خانقاه يک متولّي به نام شيخ درست کردند.

(سفرنامه ابن بطوطه/ص26)

مستر همفر، جاسوس انگليس در کشور هاي اسلامي، در خاطرات خود برنامه دولت انگلستان را در مورد اسلام اينگونه بيان مي کند:

گسترش همه جانبه خانقاه هاي دراويش ، تکثير و انتشار رساله ها و کتاب هايي که مردم عوام را به روي گرداندن از دنيا و مافيها و گوشه گيري سوق مي دهد، مانند  « مثنوي مولوي » و « احياء العلوم غزالي» و کتابهاي ابن عربي و نگهداشتن مسلمين در جهل و بي خبري و جلوگيري از تاسيس و گشايش مراکز آموزشي و تربيتي از هر قبيل. ايجاد مانع در راه چاپ و انتشار و در صورت لزوم آتش زدن کتابخانه هاي عمومي و برحذز داشتن مردم از فرستادن کودکانشان به مدارس ديني با وارد ساختن اتهاماتي عليه مراجع و علماي بزرگ.

(خاطرات مستر همفر/ص65)

اگر مسجد پايگاه رسمي اسلام است ، در مقابل خانقاه هميشه پايگاه مخالفان اسلام و کانون توطئه عليه اسلام بوده است. ارزش مسجد در اسلام بسيار زياد است ؛ زيرا مهمترين کانون تربيت اسلامي مي باشد. پيامبر گرامي اسلام(ص) فرمودند: « رفت و آمد به مسجد رحمت است و خودداري از رفتن به مساجد نفاق است »
(کنز العمال/ص570)
و در روايتي ديگر مي فرمايند : « مساجد خانه هاي افراد با تقوا است »
(جامع الاحاديث شيعه/ج4/ص437)
همچنين حضرت علي (ع) مي فرمايند : « مساجد بهترين قطعات زمين هستند و ارزشمند ترين انسانها در پيشگاه عظمت خداوند کسي است که نخستين شخص در رفتن به مسجد و آخرين نفر در بيرون آمدن از آن بوده باشد »
 (سفينه البحار/ج1/ص600)
پرسش ما از متصوفه اين است که :
چرا خانه هاي خدا را رها کرده و در خانقاه ها سکونت گزيده ايد؟
و چرا در بين صفوف مسلمانان تفرقه ايجاد مي کنيد؟
(اعتصموا بحبل الله ولا تفرّقوا)
البته برخي فرقه هاي صوفيه به دليل ترس از مردم ، اسم خانقاه هاي خود را به حسينيه تغيير داده اند؛ امّا برنامه هاي هميشگي خود را انجام مي دهند. (مثل فرقه گناباديه که اسم خانقاه خويش را تبديل به حسينيه کرده است)
چرا در برخي فرقه ها مانند فرقه « نعمت اللهي گنابادي » پشت سر علماء نماز نمي خوانند و براي خود مجاز نماز درست کرده اند.

يک نکته در مورد نقش خانقاه در تصوف :
تا زماني که صوفيان در مساجد فعاليت داشتند، خيلي نمي توانستند افکار و عقائد و فعاليت هايشان را بروز دهند ولي به محض تشکيل خانقاه ها و دوري از مساجد آزادي عمل پيدا کرده و حتي بعضي خانقاه ها در ايران موقوفات چندين ساله دارد.
هر يک از فرق صوفيه ، آداب و احکام خاصي دارند که شايد بعضي از آنها در ساير فرقه ها ديده نشود. منشأ و مبدأ اين احکام در تصوف به قطب که همان رهبر صوفيان وابسته است و به همين جهت است که در ميان متصوفه آداب و عقايد متفاوتي شکل گرفته است.

عقايد و انديشه هاي متصوفه
1 )ولايت در نزد صوفيه

ولايت، از مختصات شيعه است و در غير شيعه جايگاهي ندارد .

به دليل تأثير گذاري ائمه شيعه (عليهم السلام) در بين مسلمين و چهره ممتاز ايشان در زمان امام صادق (عليه السلام) تصوف را در مقابل ائمه (عليهم السلام) قرار دادند و مسائل معنوي را در مقابل بزرگان و بعدها اقطاب صوفيه مطرح کردند تا ولايت و علم ائمه (عليهم السلام) را تحت شعاع اين جريان قراردهند.

2 ) ولايت در شيعه
در شيعه ، ولايت به معاني ذيل آمده است :
الف) محبت و مودت که واجب است و آن ، محبت ذوي القربي است که شيعه و اهل سنت آن را قبول دارند .

ب ) امامت که از نوع ولايت تشريعي است. خداوند اين ولايت را بر عده اي خاص از بندگان خود عطا کرده و بر ديگران واجب است در امور ديني از آنان پيروي کنند. اين نوع ولايت را نه اهل تسنن و نه تصوف ، هيچکدام قبول ندارند.

ج ) زعامت ، يعني رهبري سياسي جامعه اسلامي که از طرف خداوند براي عده اي اعطا شده که اين ولايت و وصايت از آنِ علي عليه السلام و يازده امام بعد از ايشان است و از غير اينها جايز نيست.

د ) ولايت تصرف که در خارج تأثير گذار است و در نزد شيعه ، مخصوص دوازده امام است اما اهل تسنن آنرا قبول ندارند. شبيه همين معني در تصوف نيز وجود دارد.

3 ) تعريف ولايت در نزد تصوف
مقام ولايت ، عبارت است از رتبه فناي في الله ؛ وليّ ، که همان قطب است در اين مرحله در تجلي خداوند محو و مستهلک شده و به علت شکر و استغراقي که بر او عارض مي شود تابعيت و عبوديت به حسب صورت (نماز و روزه ) از او مرتفع مي شود؛ اما از نظر معنا او عين تابع و عابد است .

تفاوت تصوف و شيعه در اين باره ، اقسامي است که متصوفه براي ولي قائل شده اند. اقسامي که تصوف براي ولي قائل شده اند عبارتند از :

الف ) قطب : مثل امام در نزد شيعه هميشه و در هر زمان يک نفر است. فناء في الله و بقاء با لله ، دو قيدي است که براي قطب قائلند. بالاترين مراحل سير و سلوک نيز مال قطب است.

ب ) افراد : 3 نفر و گمنام هستند که کسي آنها را نمي شناسد.

ج ) اوتاد : 4 نفرند

د ) بدلاء (ابدال) : 7 نفرند

هـ ) نجباء : 40 نفرند

و ) نقبا : 300 نفرند

اين مراتب در هيچ جاي معارف شيعي ، به اين سبک وجود ندارد.

مسئله ديگر اينکه متصوفه ، ولايت را اکتسابي مي دانند و هر کس مي تواند خودش را به قطبيت برساند ، در حالي که در نزد شيعه ولي فقط از طرف خدا منصوب مي شود.

تصوف مي گويد :


 پس به هر دوري وليي قائم است                 تا قيامت آزمايش دائم است


دست زن در دامن هر کو ولي است              خواه از نسل عمر خواه از علي است (مولوي(


ولايت در نزد تصوف بدعتي بيش نيست. آنها در مورد ولايت دست به توجيهات زيادي زدند ؛ چنانکه ذهبيه قائل شدند که : امامان ، ولايت کليه شمسيه و اولياي صوفي ، ولايت جزئيه قمريه دارند. شايد مهمترين مسئله در تقابل تشيع و تصوف را بتوان در موضوع ولايت ديد.

با توجه به اينکه سران صوفيه در آغاز سني مسلک بوده اند طبيعي مي نمايد که تن به ولايت اهل بيت (عليهم السلام) ندهند. از اين رو براي انصراف از اهل بيت (عليهم السلام) و جذب مردم به خود ، تعريفي از ولايت ارائه داده اند که با اعتقادات تشيع و مباني روايي و حتي آيات قرآن در تعارض است.

اگر چه بعدها در فرقه هاي به اصطلاح شيعيِ تصوف سعي شد بين اين دو تفکر جمع شود ، اما سران بسياري از فرقه ها براي حفظ جايگاه خويش به اين انديشه صوفيانه دامن زدند.

مهم ترين انديشه سران اين جريان ، مطرح کردن خود به جاي ائمه (عليهم السلام) و نفي روايات و آيات بود. نمونه هاي بارز اين جريان رد کلام حلّاج ، جنيد، شمس و ملوي مي توان ديد.

شمس تبريزي با فرياد بر سر علماي عصر خود که غرق فنون و علوم روز بودند مي گويد : تا کي بر زين بي اسب سوار گشته و در ميدان مردان مي تازيد؟ ... و تا کي به عصاي ديگران به پا رويد؟ اين سخنان که مي گوئيد از حديث و تفسير و حکمت و غيره ، سخنان مردم آن زمان است که هر يکي در عهد خود به مسند مردي نشسته بودند و از خود معاني مي گفتند و چون مردان اين عهد شمائيد ، اسرار و سخنان شما کو . بعضي کاتب وحي بودند و برخي محل وحي. اکنون جهد کن که هر دو باشي ؛ هم محل وحي و هم کاتب وحي تو باشي.
(مناقب العارفين افلاکي/ص52)

در همين زمينه « بايزيد بسطامي » مي گويد : شما دانش خود را از سلسله مردگان فرا مي گيريد؛ در حالي که ما معارف خود را از حضرت حق فرا مي گيريم که هميشه زنده است و نخواهد مرد.
(فتوحات مکيه ابن عربي/ج1/ص31)

البته در فرقه هاي فعلي نيز اين جريان ادامه دارد. شهرام پازوکي صوفي گنابادي مي گويد : ولايت در تصوف با ولايت در تشيع شباهت فراواني دارد.
و بعد مي نويسد : اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امکان ، با مفهوم قطب در تصوف تقريبا يکسان است.  (عرفان ايران/ش7/ص33)
و يا مي نويسد : قطب و امام هر دو مظهر يک حقيقت و داراي يک معنا و اشاره به يک شخص است.   (عرفان ايران/ش7/ص34) 
البته اين انديشه ولايت، چهارچوب خاصّي ندارد و رسيدن به مقام ولايت در هر زمان براي هر کس ممکن است.