داوود سليماني: استاديار، دانشكده الهیات، دانشگاه تهران

چكيده

مردم ابتدا امتي واحد بوده و بدون اختلاف مي‌زيسته‌اند؛ ولي اين امر ديري نپایيد و به دليل طبع مدني و اجتماعي انسانها و وجود تفاوت‌هايي كه مستند به خلقت انسان و قريحه استخدام در تصرف طبيعت و اوصاف و ويژگي‌هاي اوست، اختلاف در امت واحد شكل گرفته، طبقات اجتماعي به وجود مي‌آيد؛ در حقيقت تشريع دين و فلسفه بعثت انبيا نيز براي تعديل و رفع اختلافات و هدايت قوا و استعدادهاي انسان براي انتخاب مسيري است كه به رشد و تعالي انسان و عدالت و انصاف اجتماعي بينجامد.
انسان با داشتن فطرت الهي و وجود اهوا و غرايز و اميال گوناگون و با به دست آوردن امكانات مادي و اقتصادي، وجود طبقات را رقم مي‌‌زند. شناخت اين طبقات براي هدايت در مسير درست ضروري ست؛ ولي از نظرگاه قرآن، بودن در طبقه‌اي و يا نبودن در طبقه‌ ديگر فی­نفسه داراي ارزش نيست، بلكه ارزش فرد يا طبقه، در گرو نحوه‌ رفتارها، بينش‌ها، آگاهي‌ها و ايماني است كه وي در آن قرار داشته و گام مي‌زند.


كليد واژه‌ها: قرآن، جامعه‌شناسي، امت واحد، طبقات اجتماعي، اختلاف طبقاتي، منشأ طبقات.

مقدمه

اينكه طبقات اجتماعي در جوامع در چه برهه‌اي از تاريخ شكل گرفته است، جامعه‌شناسان را به طرح آراء دوگانه‌اي سوق داده است؛ يك دسته از آنان جوامع را از ابتدا داراي طبقه دانسته­اند و به تعبيري در ديدگاه ايشان هيچ‌گاه جوامع را بدون طبقه نمي‌توان فرض نمود. (1) در مقابل اين نظريه، نظريه‌ ديگري قائل به نبود طبقات در جوامع ابتدايي بوده، اختلاف پديد آمده را حاصل علل و عواملي اقتصادي يا غير اقتصادي مي‌داند. (2)

به نظر مي‌رسد، با توجه به آيات قرآني و آراي مفسران، جامعه از ابتدا بدون طبقه بوده، اختلاف طبقاتي در جامعه ناشي از علل و عواملي است كه اولاً مستند به چگونگي خلقت انسان و ثانياً عوامل گوناگون اقليمي، اقتصادي و ... است. طبقات منشأ صرفاً اقتصادي ندارند.


درباره طبقه

در تعريف طبقه‌ اجتماعي، دانشمندان از منظرهاي متفاوت آراء متنوعي ابراز نموده‌اند؛ برخي طبقه را در مقابل كاست، گروه‌هاي منزلت، صنف و غيره آورده‌اند (اديبي، 66-67) و برخي ملاك نابرابري و گوناگوني شرايط افراد را در طبقه مؤثر مي‌دانند؛ (نك: گورويچ، مطالعه درباره‌ي طبقات اجتماعي،1-2) و برخي نيز جهان ايده‌ها، ارزش‌ها، قدرت و مالكيت وسايل توليد يا عدم آن را مؤثر در تعريف طبقه مي‌دانند (همان، 93-94). ماركيست­ها اصلي‌ترين ملاك در طبقه را قدرت اقتصادي مي‌دانند كه جامعه را به دو طبقه بورژو1 و پرولتاريا2 تقسيم كرده است. (ماركس و انگلس، مانيفست: 34)

در مقابل اين ديدگاه، ديدگاه جامعه‌شناسان غير ماركسيست وجود دارد كه تغييرات قابل ملاحظه‌اي در قرائت ماركيستي ایجاد مي‌كند. ماكس وبر هرچند اساس نظريه‌ ماركس را كه وضعيت اقتصادي را مبناي تعريف طبقه مي‌داند، مي‌پذيرد، در نظريه او قشربندي منحصر به طبقه نيست. وي سه نوع قشربندي را از هم تفكيك مي‌كند: طبقات اجتماعي به معناي خاص، سلسله مراتب منزلت‌هاي اجتماعي و سلسله مراتب قدرت‌هاي سياسي. وي معتقد است، طبقه بر اساس تفاوت وضعيت در رقابت تعريف مي‌شود و وضعيت طبقاتي را نيز شانسي ويژه مي‌داند كه براي تملك انحصاري مثبت يا منفي در موارد توزيع اموال، درجات يا سرنوشت، در اختيار گروهي از افراد قرار مي‌گيرد. (گوريچ، مباني جامعه‌شناسي، 279)

همچنين، جامعه‌شناسان درباره ملاك‌هاي تشخيص طبقات اجتماعي از يكديگر، عوامل متعدد و متفاوتي را بر شمرده‌اند؛ چنانكه از تعريف‌هاي پيش گفته درباره طبقات مستفاد مي‌شود، برخي از اين ويژگي‌ها كاملاً اقتصادي بوده و مربوط به شرايط يا موقعيت‌هاي اقتصادي است (آريان‌پور، 201) و برخي نيز ملاك‌هايي است كه مي‌توان تحت عنوان ملاك‌هاي غيراقتصادي بدان اشاره كرد؛ چنانكه شرايط تحصيلي، كيفيت و كميت تحصيل شرايط خانوادگي و گروه‌هاي خويشاوندي از آن زمره است (محسني، 552).

علاوه بر اين، گاه علت اساسي تباين طبقات اجتماعي با يكديگر ناشي از شالوده‌پذيري شديد طبقات براساس آگاهي‌هاي جمعي و روحي، آشتي‌ناپذيري جداول ارزش‌ها و تباين اساسي جهان‌بيني‌ها و تضاد مرام‌ها (آيين‌هاي توجهي) و امثال آن دانسته شده است. (گوريچ، مطالعه درباره طبقات اجتماعي، 119-227)

با توجه به آراء ارائه شده، به طور كلي مي‌توان به دو رويكرد در تعريف طبقه اشاره كرد:

1. رويكردي كه اساساً طبقه را برخاسته از شرايط مادي و وضعيت اقتصادي مي‌داند.

2. رويكردي كه طبقه را منحصراً با ملاك اقتصادي نمي‌سنجد، بلكه در تعريف طبقه علاوه بر ملاك پيش گفته، شرايط و وضعيت غيراقتصادي نظير منزلت و شأن اجتماعي و خانوادگي و جداول ارزش‌ها و تفاوت جهان‌بيني‌ها را مؤثر مي‌داند.

از اين‌ رو بررسي اين آراء در جامعه‌شناسي دين و شناخت آراي مفسران آن در اين رابطه در خور اهميت است.


قرآن كريم و طبقات اجتماعي

پيش‌تر ذکر شد که آياتي از قرآن جامعه ابتدايي را امتي واحد (بدون اختلاف) دانسته است؛ (بقره/213) و در اين ‌باره از تفاسير اينگونه بر مي‌آيد كه پديدآيي اختلاف در «امت واحده» هم به شرايط و وضعيت اقتصادي و هم غيراقتصادي آنان برمی­گردد. اين اختلاف در امت واحده نيز ريشه در قريحه‌ها و اميال انسان و روحيه زياده‌طلبي و امثال آن دارد؛ چنانكه طباطبايي مي‌نويسد:

«مردم پس از حضرت آدم به صورت يك امت با بساطت و سادگي زندگي مي‌كردند و بر حالت فطري انساني بودند. پس از مدتي روح تكبر در بينشان شايع شد و بدانجا كشيد كه تدريجاً عده‌اي بر ديگران برتري يافتند و مردم ديگر ايشان را به عنوان ارباب گرفتند و اين هسته اصلي‌ بود كه رویيد و سبز شد و ميوه داد و ميوه آن چيزي جز دين بت‌پرستي و اختلاف شديد طبقاتي و استخدام ضعيف توسط قوي و برده گیری قدرتمندان و دوشيدن زيردستان و پيدا شدن منازعات و مشاجرات در بين مردم نبود... فاصله طبقاتي زياد شد و زورمندان و اولادي كه داشتند حقوق ضعفا را پايمال كردند و زورگويان زيردستان خود را ضعيف شمردند و به دلخواه بر آن حكومت كردند.» (طباطبايي، 10، 248)

چنانكه ملاحظه مي‌شود، علامه طباطبايي اختلاف و در پي آن «فاصله طبقاتي» را پس از وجود جامعه بدون اختلاف و در پي روح سركشي و خوي استخدام طلبي مي‌داند، همچنين در يكي از ترجمه‌هاي آيه 213 سوره بقره آمده است:

«مردم (در آغاز) يك دسته بودند، (و تضادي در ميان آنها وجود نداشت، به­تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايي ميان آنها پيدا شد، در اين حال) خداوند پيامبران را برانگيخت و ...» (مكارم، 2-94)

 

منشأ طبقات اجتماعي

ساموئل كنيگ در كتاب جامعه‌شناسي چنين اظهار مي‌کند: «اين نكته مسلم است كه در كليه جوامع بشري افراد منقسم به گروه‌هاي مشخص و متمايزي مي‌باشند. حتي در ابتدائي‌ترين جوامع نيز طبقات مختلف اجتماعي وجود دارد». و ماركس نیز مي‌نويسد: «تاريخ كليه‌ جامعه‌هايي كه تاكنون وجود داشته، تاريخ مبارزه طبقاتي است». (مانيفست، 1888)

بنا بر اظهار «پيتر سوروكين» كليه گروه‌هاي متشكل پايدار مبتني بر اختلاف طبقاتي هستند و «جامعه يكدست» كه مساوات كامل بين كليه افراد آن برقرار باشد تنها رويايي است كه هرگز در تاريخ بشر تحقق نيافته است. (ساموئل كنيگ، 243) البته هر چند نظر كنيگ ناظر بر قدمت تاريخي طبقات اجتماعي يا بديهي بودن آن است، پذيرفتن نظر سوروكين مبني بر اين كه هرگز در تاريخ بشر مساوات كامل بين افراد نبوده، مطلبي است كه نياز به اثبات دارد. برخلاف نظر سوروكين، همان‌طور كه پيشتر آمد منابع معتبر مذهبي مثل قرآن كريم به برهه‌اي از تاريخ اشاره دارد كه مردم به صورت اجتماعي واحد كه اختلافي بين آنها وجود نداشته مي‌زيسته‌اند. اگر منشأ طبقات را پديد آمدن اختلاف بين انسانها بدانيم – كه پديد آمدن اين اختلاف نيز مي‌تواند دلايل گوناگون داشته باشد- در برهه‌اي اختلافي موجود نبوده، مردم بدون تمايز خاصي نسبت به­يكديگر زندگي مي‌كرده‌اند. اين نظر را حداقل منابع مذهبي به ويژه قرآن كريم با تعبير «واحد بودن مردم» ذكر كرده است.

در اين كه چه عامل يا عواملي سبب پديدآيي «طبقات اجتماعي» شد، نظرات گوناگوني وجود دارد. اين نظرات كم و بيش بيانگر «منشأ طبقات» هستند، ولي هنگام ذكر منشأ طبقات به «ملاك‌هاي طبقه» نيز پرداخته‌اند.

مراد از منشأ طبقات اين است که از آن هنگام كه بشر به صورتي «اجتماعي» مي‌زيسته است، عواملي باعث شده‌اند كه به­تدريج بخشي از جامعه از بخشي ديگر جدا شود. عوامل، انگيزه‌ها و علل بروز اين جدايي خواندني است؛ به عبارت ديگر، بررسي منشأ بروز اختلافاتي كه بعدها يك طبقه را از طبقه ديگر جدا و متمايز مي‌ساخته است قابل تأمل است. بحث منشأ طبقات هم جنبه‌اي تاريخي و هم اجتماعي دارد؛ از اين نظر كه در گذشته منشأ پديدآيي طبقات چه بوده است صرفاً بحثي تاريخي و از اين نظر كه عوامل بروز «طبقات» در اجتماع چه بوده بحثي اجتماعي است. «سوروكين اختلاف طبقاتي را فقط ناشي از اختلافات فردي موروثي و تفاوت شرايط محيط مي‌داند». (كينگ، جامعه‌شناسي، 243) پاره‌اي از جامعه‌شناسان معتقدند «طبقه‌بندي اجتماعي ناشي از تسلط گروهي بر گروه ديگر است. گروه فاتح خود را در مقام بالاتري كه مسلط بر مغلوب باشد، قرار مي‌دهد و در نتيجه گروه مغلوب در درجه پايين‌تري قرار مي‌گيرد». (همان‌جا)

همچنين عده‌اي مي‌گويند: موقعيت‌هايي كه باعث كسب قدرت با ملاك پايدار و دائم است مانند تملك جنس، كالا و مواد با ارزش يا كنترل ارزش‌هاي غيرمادي مانند سمبول‌هاي مذهبي مي‌تواند پايه‌هاي دائمي قشربندي اجتماعي را تشكيل دهد.

پس از دائمي و قابل انتقال شدن ثروت (از طريق مالكيت خصوصي و ارث و ...) پايه‌هاي قانع كننده‌اي براي نهادي كردن حيثيت و نفوذ شخص پديد آمد. در اختيار گرفتن ثروت با جاودان سازي قدرت همراه بوده است. اين امر اختلافات افراد را از نظر نفوذ و حيثيت موروثي در سلسله مراتب دائمي تثبيت مي‌كند؛ بنابراين با پيشرفت كمي گروه و توسعه اقتصادي، محصول اضافي به وجود آمد كه نطفه پيدايش طبقات را در خود داشت.... در مرحله بعدي مالكيت خصوصي پيدا مي‌شد و در همين اوان طبقات اجتماعي متبلور مي‌شوند و نابرابري‌هاي عام اوليه به قشربندي اجتماعي تبديل مي‌گردد.(اديبي، 7-8) دوركيم اعتقاد دارد: «احتمالاً هيچ منشأ و ريشه‌اي براي بروز طبقات و كاست‌ها جز كثرت سازمان‌هاي شغلي در درون سازمان كلان وجود ندارد». (همان، 18) «علاوه بر تقسيم كار و كثرت سازمان‌هاي شغلي زمينه اصلي پيدايي طبقات را بايد در محصول مازاد و تملك خصوصي جستجو كرد».(همان، 18) طبقات اجتماعي در آغاز پيدايي دو كاركرد اصلي براي حل دو مسأله مهم داشت:

1. گسترش تقسيم كار اجتماعي و نگهداشت حد و مرز آن

2. حفظ وحدت و يگانگي جامعه

چنانكه ديديم با اين كه منشأ ايجاد طبقات اجتماعي تقسيم كار بود، ولي پايه آن را نابرابري‌ها تشكيل مي‌داد.(پيشين، 19) در همين زمينه ماركس در كتاب ايدئولوژي آلماني، آگاهي و افزايش نيازها را كه زاييده افزايش جمعيت مي‌داند، موجب باروري افزون كار دانسته است و حاصل آن را تكامل تقسيم كار مي‌داند. وي مي‌گويد: «در آغاز چيزي نبود جز تقسيم كار در عمل جنسي و سپس تقسيم‌كاري كه در اثر توانايي‌هاي طبيعي (مانند نيروي بدني)، نيازها، تصادفات و غيره به خودي خود به وجود آمده بود. تقسيم كار تازه آنگاه واقعاً تقسيم كار مي‌شود كه تقسيم كار فكري و بدني به ميان مي‌آيد». او در ادامه تقسيم كار را عاملي براي ايجاد تناقض بين نيروي توليد، «وضع اجتماعی» و «آگاهي» دانسته، مي‌افزايد:

«با سيستم كار كه در آن همه اين تناقض‌ها موجود است و خود باز بر تقسيم كار خودرو در خانواده و تقسيم جامعه به خانواده‌هاي جداگانه متضاد با يكديگر، استوار است. در پي توزيع، آن هم توزيع نابرابر كار و فرآورده‌هاي آن ـ چه كمي و چه كيفي ـ «مالكيت» به وجود مي‌آيد كه نطفه و نخستين شكلش در خانواده، جايي كه زن و فرزندان بردگان مردند، مي‌باشد. بهره‌برداري در خانواده كه مسلماً هنوز بسيار نارس و نهفته است، نخستين شكل مالكيت است.... ديگر اين كه با تقسيم كار در عين حال تناقض ميان منافع هر فرد يا هر خانواده و منافع مشترك همه افراد كه با يكديگر در مراوده‌اند، به وجود مي‌آيد.... و سرانجام تقسيم كار نخستين نمونه را به دست مي‌دهد كه چگونه شکاف ميان منافع ويژه و همگاني موجود است، تا آنجا كه فعاليت نه داوطلبانه بلكه خودرو تقسيم شده است، عمل خود انسانها چون نيرويي بيگانه در برابرشان قد علم مي‌كند و به جاي آن كه زير فرمان آنان باشد آنان را به يوغ مي‌كشد. همين كه كار آغاز به تقسيم شدن مي‌كند، هركس دايره معين و حدودي از فعاليت دارد كه به او تحميل مي‌شود و او نمي‌تواند از آن پا بيرون نهد، او صياد و ماهيگير يا شبان يا منتقد اجتماعي است و اگر نخواهد وسايل زيستن را از دست دهد بايد نيز همان بماند... و به­ويژه چنانچه بعداً نشان خواهيم داد، بر طبقات ناشي از تقسيم كار كه در چنين اجتماع انساني خود را مجزا كرده يكي از آنها بر ديگري مسلط مي‌شود». (ماركس و انگلس، ايدئولوژي آلماني، 41-42)

با توجه به آن­چه گفته شد، منشأ طبقات ريشه در توان‌هاي طبيعي و نيازهايي دارد كه به تقسيم كار به صورتي خودرو مي‌انجامد. با تقسيم كار فكري و بدني و توزيع نابرابر كار، «مالكيت» به وجود مي‌آيد كه منشأ اصلي ايجاد طبقات است. درباره چيستي منبع اين نابرابري‌ها بحث‌هاي گوناگوني وجود دارد كه به همين مقدار بسنده می­شود، و در ادامه ديدگاه مفسران در اين ‌باره تشريح مي‌گردد.


منشأ طبقات از ديدگاه مفسرين قرآن

زندگي اجتماعي خود در درون، حاوي اختلاف‌ها و تضادهاست؛ زيرا انسان به دليل خوي و قريحه خود، چيزهايي مي‌طلبد كه گاه در تضاد با خواست ديگران واقع مي‌شود و از همين جا كشمكش‌ها و اختلافات بروز مي‌نمايد. اين اختلاف‌ها مستند به علل متنوع و متفاوتي است.

برخي معتقدند سبب اين اختلاف دستيابي به مزايا و نيازهاي زيستي انسان است كه به حسب فطرت هر انساني براي كسب معاش و رفع نيازها براي آن تلاش مي‌كند و اين امر موجب كشمكش و اختلاف مي‌گردد كه نيازمند وضع قوانيني است كه به اين اختلافات پايان دهد؛ بنابراين يكي از اهداف تشريع دين نيز به منظور پايان دادن به اختلاف‌هاي ناشي از زندگي اجتماعي است تا انسان­ها را به رعايت حقوق يكديگر و عدل و انصاف راهنمايي كند(طباطبايي، 112)؛ چنانكه يكي از اهداف ارسال رسل نيز همين اقامه قسط و عدل در جامعه و رفع اختلاف از آنان است. (حديد/ 25؛ بقره/213)

همچنين گفته شده: اين اختلافات در بين بشر (امةَ واحده) ضروري الوقوع است و آن به­دليل اختلاف در خلقت (از نظر جسمي، قدرت، ضعف و ...) انسانهاست. هر چند به صورت ظاهر همه انسان‌اند، افكار و افعال و اختلاف مواد به اختلاف احساسات و ادراكات و احوالات آنها منجر مي‌شود و اين اختلاف‌ها به اختلاف رفتار و عملكردها مي‌انجامد و موجب آسيب و اخلال به نظام اجتماعي مي‌گردد و ظهور همين اختلافات در امت واحده، منجر به تشريع دين گرديده است. (طباطبایي، 2، 119)

برخي نيز سبب اين اختلافات را در امت واحده، حب دنيا و حسد و تنازع در طلب دنيا و امثال آن ذكر كرده‌اند. (رازي،2،372)

بنابراين اختلاف در امت واحده بر اساس آرايي كه مفسران بيان کرده، ريشه در اختلاف طبایع، غلبه صفات نفوس و افعال و رفتارهاي فطري و غيرفطري آنان در كسب منافع و غير آن دارد. (ابن‌عربي، 1، 77)

در ميان آراء بيان شده، رأي طباطبايي از ويژگي خاصي برخوردار است؛ زيرا وی علت به وجود آمدن اختلاف در امت واحده را به يك عامل خاص منحصر نمي‌كند. هرچند در پاره‌اي موارد (2، 177) منشأ اختلاف در امت واحده رنگي اقتصادي به خود مي‌گيرد، ولي ارجاع دادن اين اختلاف به «فطرت» در آراء وی حائز اهميت و توجه است. وی در بحثي كه ذيل آيه 213 سوره بقره مي‌آورد ـ كه به قسمتي از آن اشاره شد ـ در توجيه اين مطلب مي‌نويسد:

«انسان به دليل دارا بودن قريحه استخدام، براي رفع برخي حوائج خويش به سوي سلطه‌گري و سلطه‌پذيري كشيده مي‌شود. انسان هر روز به علم و قدرت خويش براي دستيابي خواست­ها و چگونگي استفاده از تمايلات مي‌افزوده و متوجه مزيت‌هاي جديد شده و نسبت به راه دقيق بهره‌وري آگاه مي‌گردد. در بين ايشان هم توانمندان و صاحبان سلطه و ارباب قدرت و هم ضعفا و ضعيفان پديد مي‌آيد و اين منشأ ظهور اختلاف است. اين گرايش به اختلاف فطري است كه به قريحه استخدام دعوت مي‌كند، چنانكه خود اين قريحه به زندگي اجتماعي و مدنيت دعوت مي‌كند. و تزاحم بين دو حكم فطري، آنگاه كه فوق آن حكم ثالثي باشد كه بين آن دو حكم، داوري و قضاوت كند و موجب اعتدال امر و اصلاح شأن آنها گردد، اشكالي ندارد و اين مثل قواي انسان در اعمال و رفتار اوست كه با هم مسابقه مي‌گذارند و اين امر به تزاحم منجر مي‌شود؛ كما اينكه ميل به غذا اقتضاي خوردن دارد و از سوي ديگر جهاز هاضمه نيز قدرت بر هضم غذاي محدود را دارد و معده گنجايش بيش از آن را ندارد و اينجاست كه عقل بين ميل به غذا و عدم تحمل معده حكم كرده، آن را تعديل مي‌كند و براي هر يك حكمي مناسب آن صادر مي‌كند و رفتار هر يك از اين قواي فعال انساني را به نحوي تنظيم مي‌كند كه عملكرد هر يك از آنها مزاحم ديگري نباشد. تنافي بين دو حكم فطري در اينجا نيز از همين قبيل است، گرايش و رفتن فطرت انسان به سوي مدنيت و سلوك وي به سوي اختلاف به اين تنافي مي‌انجامد؛ ولي خداوند اين تنافي را به واسطه بعثت انبيا و با بشارت دادن و انذار دادن آنان و انزال كتابي كه بين اختلافهاي مردم حكم كند، رفع مي‌كند». (طباطبايي،2، 124-125)

همچنين طباطبايي، آنجا كه به وجود طبقات و تقسيم جامعه به فقير و ضعيف و ... با تكيه بر بعد اقتصادي آن اشاره مي‌كند، اين اختلافات و اختلاف طبقاتي را، ناشي از همين قريحه فطري انسان و مستند بدان مي‌داند و البته تأثير محيط زيست و عوامل پيراموني را در پديدآيي اختلاف طبقاتي ناديده نمي‌گيرد، بلكه به نظر مي‌رسد در برخي سطور تفسيري ايشان، گاه اين عوامل همدوش فطرت مطرح مي‌شود.

تا اينجا روشن شد كه هر انساني داراي قريحه‌اي است كه مي‌خواهد انسان­هاي ديگر را استخدام كند و از ساير انسانها بهره‌كشي كند. حال اگر اين نكته را هم ضميمه كنيم كه افراد انسان به حكم ضرورت از نظر خلقت و منطقه زندگي و عادات و اخلاقي كه مولود خلقت و منطقه زندگي است، مختلف هستند، نتيجه مي‌گيريم كه اين اختلاف طبقات همواره اجتماع صالح و عدالت اجتماعي را تهديد مي‌كند و هر فرد قوي مي‌خواهد از ضعيف بهره‌كشي كند و بيشتر از آنچه به او مي‌دهد از او بگيرد و از اين بدتر اينكه غالب مي‌خواهد از مغلوب بهره‌كشي كند و بيگاري بكشد، بدون آنكه چيزي به او بدهد و مغلوب هم به حكم ضرورت مجبور مي‌شود در مقابل ظلم غالب دست به حيله و خدعه بزند تا روزي به قدرت برسد، آن وقت تلافي كرده و انتقام ظلم ظالم را به بدترين وجهي بگيرد؛ پس بروز اختلاف و اين آيه شريفه نوزدهم از سوره یونس«وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَلَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» به همين معنا اشاره دارد. (طباطبايي، 2، 177)


منشأ اقتصادي طبقات در آراء مفسران

برخي مفسران معتقدند يكي از عوامل مهم شكل‌گيري طبقات اجتماعي، عامل اقتصادي بوده است چنانكه ذيل آيه‌ 275- 276 سوره بقره در خصوص «ربا» آمده است:

«اين آيه و ساير آيات مربوط به ربا هنگامي نازل شد كه رباخواري با شدت هر چه تمام‌تر در مكه و مدينه و جزيره عربستان رواج داشت و يكي از عوامل مهم زندگي طبقاتي و ناتواني شديد طبقه زحمتكش و طغيان اشراف بود و لذا مبارزه قرآن با ربا بخش مهمي از مبارزات اجتماعي اسلام را تشكيل مي‌دهد.» (مكارم، 3، 365)

در جاي ديگر مي‌خوانيم:

«ربا باعث ثروتمند شدن طبقه مستكبر انگل جامعه مي‌شود و از زيانهاي اقتصادي به زيان‌هاي سياسي و فرهنگي و اجتماعي منجر مي‌گردد.» (هدايت،10/61)

طباطبایی نیز ذیل «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ» (بقره/ 276) درباره‌ آثار سوء ربا با تكيه بر بعد اجتماعي آن مي‌نويسد:

«... آثار وضعي آن عبارت است از تجمع ثروت و تراكم آن از يك طرف و فقر و محروميت عمومي از طرفي ديگر ... همچنان مي‌بينيم اين جدايي و بيگانگي در بين دو طبقه از مردم دنيا پيدا شده؛ يكي طبقه ثروتمند و يكي فقير و روز به روز اين اثر شوم كوبنده‌تر و ويرانگرتر خواهد شد ... از نظر اجتماعي و از ديدگاه يك جامعه‌شناس اين اثر شوم بسيار عاجل و زودرس است...». (2، 645)

حتي برخي ذيل آيه «أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هَذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلا يَكَادُ يُبِينُ »�(زخرف، 52) گفته‌اند:

«تعبير به مهين (پست) ممكن است اشاره به طبقات اجتماعي آن زمان باشد كه ثروتمندان و اشراف قلدر را طبقه بالا و زحمتكشان كم درآمد را طبقه پست مي‌پنداشتند...» (مكارم، 21، 86)

عموماً هنگامي كه ثروت از مدار اصلي خود كه وسيله رشد و توسعه اقتصادي و مبادله كالاست خارج شد و خود به عنوان يك امر اصيل و ارزش‌دار درآمد و وسيله قدرت و سيطره بر اموال و به­ دنبال آن حيات اجتماعي افراد و طبقات ديگر شد و موجب سلب آزادي عمل و به انحطاط كشيدن جامعه و مانعي بر سر راه رشد فضائل انساني گرديد، جامعه را از توازن و عدالت خارج نموده، موجب شكاف عميق طبقاتي بين اقشار و جامعه مي‌گردد و شايد بتوان يكي از مصاديق ربا را همين استفاده‌هاي نابجا از ثروت عمومي جامعه و به غارت بردن دسترنج مردم دانست؛ از اين روست كه دانشمندان بصير و آزاد، رباخواري را منشأ ظلم و بردگي و بروز طبقات مختلف و اختلاف‌هاي خونين اعلام كرده‌اند. (طالقاني، 2، 264)

همچنين وی معتقد است اگر اجتماع و تمدن آنها (صرفاً) بر پايه نيازمندي­ها و اقتصاد بپا گردد، خود را نفي مي‌كند؛ چون توسعه اقتصاد منشأ تصادم و ظهور طبقات به صورت‌هاي گوناگون و جدايي آنها مي‌شود و با شكاف طبقات جبهه‌هاي جنگ سرد و گرم را هر چه بيشتر حاد مي‌نمايد. (طالقاني، 1، 216- 217)

جايگاه ارزشي طبقات اجتماعي

از ديدگاه قرآن اقشار اجتماعي با يكديگر از نظر طبقه اجتماعي تفاوت دارند ولي نسبت به يكديگر از نظر ارزش برتري ندارند؛ يعني درست است كه منشأ شكل‌گيري طبقات مي‌تواند ريشه در توانايي‌ها و استعدادهاي فردي، اجتماعي و اقتصادي داشته باشد، ولي ملاك امتياز فرد يا يك طبقه بر فرد يا طبقه‌ي ديگر اين ويژگي‌ها نيست؛ چنانكه برخي مفسران ذيل آيه «وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلا بِاللَّهِ وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ» (نحل/ 127) نوشته‌اند:

«هدف آيه فوق اين است كه به پيامبر (ص) و مومنان آغاز اسلام كه غالباً از قشر محروم بودند گوشزد كند مبادا امكانات مالي و قدرت سياسي و اجتماعي كافران جبار را دليلي بر حقانيت يا قدرت واقعي آنها بدانند». (مكارم، 20، 16)

بلكه همانطور كه از آيات متعدد قرآن استفاده مي‌شود، ملاك امتياز افراد نزد خدا تقواي ايشان است و نه چيز ديگر:

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »(هجرات، 13)

در آيه فوق چنانكه ملاحظه مي‌شود ذكر خلقت از مرد و زن و وجود شعبه‌ها و قبيله‌ها نه براي برتري و افتخار كه براي شناخت اوضاع و احوال فردي و اجتماعي است و ارزش حقيقي افراد نه وابستگي و تعلق آنان به جنس و قوم و قبيله‌اي خاص، بلكه به تقواپيشگي آنان است.

از بسياري آيات اينگونه مستفاد مي‌شود كه قدرت و ثروت صرف، موجب برتري نيست و انديشه كساني كه برتري را به داشتن مال و ثروت مي‌دانند تخطئه نموده است و استدلال كساني را كه علت پيروي از پيامبران را نداشتن ثروت مادي مي‌دانند، رد نموده و بدينگونه بعد ارزشي آن را ـ كه برخي دليل حقانيت پنداشته‌اند ـ نفي مي‌كند؛ چنانكه در آيات«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذِيرٌ مُبِينٌ »(هود، 25) و« وَيَوْمَ تَشَقَّقُ السَّمَاءُ بِالْغَمَامِ وَنُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلا» (فرقان، 25) اين منطق تخطئه شده است؛ يعني اين اقوال كه اگر او در ادعاي نزول وحي به خويش صادق است، چرا داراي مال و ثروت و ... نيست، (گنابادي، 2، 321) رد شده است.

ليكن اين سخن به معناي نفي كلي استعدادي كه يك فرد يا طبقه، براي خلق ارزش‌ها و گام نهادن در مسير تربيت و هدايت، رشد و تعالي جامعه دارد، نيست؛ چنانكه برخي تفاسير بدان اشاره نموده‌اند. در يكي از اين تفاسير ذيل آيه‌ « لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (توبه، 88) گفته شده؛ با اين سخن ديدگاه اسلام درباره اموال و اصحاب روشن مي‌شود... به عبارت ديگر اسلام حكم مطلق درباره قدرت مالي و قدرت عشيره‌اي صادر نمي‌كند، نه آنها را يك­جا تأييد مي‌كند و نه يك­جا نفي مي‌نمايد. همان‌گونه كه درباره توانگران و فقرا هم به گونه‌ مطلق رأي نمي‌دهد؛ بلكه ثروت مالي و قدرت عشيرتي را در چارچوبي كه خدا ارائه مي‌دهد قرار مي‌دهد؛ اگر در راه خير و در راه خدا به كار روند محمود‌اند وگرنه مذموم. (هدايت، 4، 208)

پس هر موجودي كه هر نوع قدرت يا ثروتي داشته باشد، موقتي و مجازي است و اين امر درباره طبقه نيز صدق مي‌كند؛ بنابراين بر انسان عاقل و طبقه آگاه است كه در نحوه استفاده از قدرت و ثروت، خود را مطيع و پيرو حكم و قدرت حقيقي و دائمي خداوند بداند. (نجفي، 7، 41؛ حسيني همداني، 15، 404)

اين آيات بيانگر آن­ است كه قدرت و ثروت ملاك برتري يك طبقه بر طبقه ديگر نيست؛ هرچند كه طبقات اجتماعي مي‌توانند ناشي از ريشه اختلاف ثروت و قدرت باشند.

 

نتيجه‌ي بحث

با توجه به مطالب پيش گفته اين نتايج حاصل مي‌شود كه:

1. با توجه به آيات قرآني قبل از تشريع دين و ارسال رسل، زندگي اجتماعي بشر به صورت مجتمع واحد و بدون اختلاف طبقاتي بوده است.

2. بر خلاف آراء برخي جامعه‌شناسان، اختلاف طبقاتي صرفاً ناشي از امكانات و اقتضائات اقتصادي نيست، هر چند كه برخي مفسران بر اين بُعد نيز تكيه كرده‌اند.

3. مطالعه آيات قرآني و آرأ مفسران نشان مي‌دهد که منشأ اختلاف طبقاتي امور فطري، غريزي و خوي و قريحه استخدام و تفاوت شرايط زيستي و بالأخص تفاوت در به كارگيري قوا و استعدادهاي فردي است كه منجر به اختلال نظام اجتماعي و بروز اختلاف مي‌گردد كه اين اختلافات مآلاً طبقات اجتماعي را رقم مي‌زنند.

4. با توجه به آيات، به دست مي‌آيد كه از ديدگاه قرآن، جزو طبقه‌اي خاص بودن (ثروتمندان، فقرا و ...)، به خودي خود ارزش يا ضدارزش نيست؛ بلكه طبقات اجتماعي از جنبه‌هاي گوناگون، براي برنامه‌ريزي‌هاي اجتماعي و كشف زمينه‌ها و شرايط رشد و پيشرفت اجتماعي لازم است، ولي که معيار سنجش برتري يك طبقه بر طبقه ديگر اجتماعي است، ايمان، عمل صالح، معرفت و تقوا‌ست كه آيات بسياري از قرآن بر آن تأكيد مي‌ورزد؛ ضمن آنكه حضور در طبقه مي‌تواند خود فرصتي براي ايجاد و رشد و تعالي جامعه يا ركود آن باشد. 


پی نوشتها

1- کنیک، ساموئل، جامعه شناسی، 243

2-ادیبی، جامعه شناسی، طبقات اجتماعی، 8

 

منابع

قرآن كريم

1- آ.گ. برن‌نيم‌كوف، زمينه جامعه‌شناسي (اقتباس اميرحسين آريان‌پور)، دهخدا، تهران،
1342 ش.

2- ابن‌عربي، محيي‌الدين، تأويلات‌القرآن (تفسير ابن عربي)، داراحياء التراث‌العربي، بيروت،
1422 ق.

3- اديبي، حسين، جامعه‌شناسي طبقات اجتماعي، دانشگاه تهران، تهران، 1354 ش.

4- حسيني همداني، سيد محمدحسين، تفسير انوار درخشان، كتابفروشي لطفي، تهران، 1404 ق.

5- رازي، فخرالدين، مفاتيح‌الغيب (التفسير‌الكبير)، دار احياء التراث‌العربي، بيروت، 1420 ق.

6- طالقاني، سيد محمود، پرتوي از قرآن، شركت سهامي انتشار، تهران، 1362 ش.

7- طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان‌في ‌تفسيرالقرآن، مؤسسه‌النشرالاسلامي، قم، 1417 ق.

8- الميزان‌في‌تفسيرالقرآن (ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني)، دفتر انتشارات اسلامي، قم، 1374 ش.

9- قرشي، سيد علي‌اكبر، تفسير احسن الحديث، بنياد بعثت، تهران، 1377 ش.

10- كنيگ، ساموئل، جامعه‌شناسي (ترجمه مشفق همداني)، سيمرغ، تهران، 1353 ش.

11- گنابادي، سلطان محمد، تفسير بيان‌السعاده، موسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1408 ق.

12- گورويچ ژرژ و هانري مندراس، مباني جامعه‌شناسي، (ترجمه باقر پرهام)، اميركبير، تهران، 1350 ش.

13- گورويچ ژرژ، مطالعه درباره طبقات اجتماعي، (ترجمه باقر پرهام)، شركت سهامي كتابهاي جيبي، تهران، 1357 ش.

14- ماركس كارل فريدريش انگلس، مانيفست، بي‌نا، لندن، 1888 م.

15-�ايدئولوژي آلماني (ترجمه فارسي، بي‌نام مترجم) 1933 م.

16- محسني منوچهر، جامعه‌شناسي عمومي، طهوري، تهران، 1353 ش.

17- مدرسي، سيد محمدتقي، تفسير هدايت (ترجمه تفسير من هدي القران گروهي از مترجمان)، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس، مشهد، 1377 ش.

18- مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، دارالكتب‌الاسلاميه، تهران، 1374 ش.

19- نجفي خميني، محمدجواد، تفسير آسان، كتابفروشي اسلاميه، تهران، 1398

منبع: ‌سازمان فعاليتهاي قرآني دانشجويان كشور


برداشتبرای دیدن نظرات یا نظر دادن کلیک کنید (0)

1388/04/10

انصاري
quranica@qurancity.ir